یادآوری

ادامه مطلب...

استکان چای را برداشت. روی ایوان ایستاد. باران تازه بند آمده بود. بوی خاک هوا را پرکرده بود. چای را سر کشید. دلش می‌خواست زیر درخت‌های پرتقال دراز بکشد تا قطره‌های بارانی که لابه‌لای شاخه‌ها مانده، چکه‌چکه روی صورتش بریزد.
با خودش گفت: «آخرین امتحان رو بدم، راحت می‌شم.»

ادامه مطلب...

اسمال گوریل

ادامه مطلب...

اولین‌بار که در مدرسه یک‌دیگر را دیدیم، این‌طور صدایم کرد: «کچل کوتوله! یه لحظه برگرد قیافه‌ات رو ببینم.»

دستی به سرم کشیدم. انگار خودش لعبتی بود که به من می‌گفت کچل کوتوله! با آن دماغ گنده و دست‌های درازش خیلی شبیه گوریل بود.
- اسمت چيه؟

- اسمال.

ادامه مطلب...

شهر پلکانی

ادامه مطلب...

وقتی وارد جاده‌ی ماسوله شدیم، تصویرهای خیلی زیبایی دیدیم؛ جاده‌ای پردرخت و جنگلی با رودخانه‌ای طولانی.

ماسوله شهری است با کوچه پس‌کوچه‌های طولانی، معماري شهر اين طور است كه حیاط ساختمان بالایی،پشت‌بام ساختمان پایینی است. وقتی که وارد شهر شدیم، گلدان‌های شمعدانی در چارچوب پنجره‌های چوبی با شیشه‌ي رنگی توجهم را جلب كرد.

ادامه مطلب...

مثل یک قاب عکس زنده

ادامه مطلب...

 

هر روز ساعت ۷ صبح، شال و کلاه می‌کردم و قدم‌زنان مسیر رودخانه را می‌گرفتم و می‌رفتم تا برسم به خیابان اصلی.
درست ساعت 7:10 جلوي خانه‌اش بودم؛ همان خانه آجري قدكوتاه كه غير از گلدان شمعداني و پرده گلدار، هيچ رنگ و رويي نداشت و عنقريب بود كه كلنگ‌هاي منتظر، جانش را بگيرند... مي‌خنديد. با سنجاق قفلي كوچك، صورت چروك و مهربانش را داخل روسري سفيدي قاب مي‌گرفت و لبخند عميقش يك لحظه محو نمي‌شد. انگار مي‌خواست ثابت كند كه دنيا روي خوشي هم دارد و

ادامه مطلب...

خرمالوی مهربان


ادامه مطلب...

ما یک درخت خرمالو داریم که هر روز میزبان گنجشک‌هاست و در آن سرما با سخاوتش بهشان غذا می‌دهد.
کل سـرمایـه‌ی پاییز کمی سرمـا بود

تا پس‌انداز کند، فصل زمستان بخرد

چشم گنجشک به دارایی خرمالو بود

بلکـه یاری بکنـد از سر سرمـــــا بپرد

 

بادبادک‌ها از ارتفاع نمی‌ترسند

ادامه مطلب...

روی نیمکت توی پارک نشسته‌ام. هوا خیلی خوب است. آن‌قدر خوب که دلم می‌خواهد به جای این بادکنک صورتی توی دستم که هر از گاهی هوس دررفتن به سرش می‌زند، یک بادبادک صورتی داشتم.
می‌دویدم و به هوا می‌فرستادمش. بعد هم نگاهش می‌کردم که آن بالابالا‌ها برای خودش پرواز می‌کند و می‌خندد.

ادامه مطلب...

درختی که خواب مانده بود

ادامه داستانزمستان تمام شده بود و بهار همه جا را سبز و خرم کرده بود. همه ی درختان، برگهای نو در آورده بودند تنها یک درخت بود که هنوز در خواب عمیق زمستانی خروپف می کرد.

مثل اینکه از رسیدن بهار با خبر نشده بود. یا شاید تنبلی و خواب آلودگی او را از سبز شدن دور کرده بود.

 پرندگانی که لانه هایشان روی آن درخت بود ،از این قضیه خیلی ناراحت بودند. آنها می خواستند هر طوری شده درختشان را از خواب بیدار کنند تا مثل دیگر درختان، سر سبز و پر از برگ شود. می خواستند بهار را در لابلای شاخ و برگش  جشن بگیرند.

ادامه داستان

دایی دایناسورها رو میشناسی؟

ادامه داستانبه نظر شما دایناسورها با آن هیکل های خیلی بزرگ، در آن زمان خیلی قدیم چطوری زندگی می کردند؟ البته پیدا کردن جواب این سوال برای شما خیلی سخت خواهد بود. چون نیاز به تحقیقات جدی دارد و شما نمی دانید تحقیقات جدی یعنی چی؟!

اما ما یک قلیچه ی دانشمند می شناسیم که استاد این کارهاست. قلیچه ی دانشمند، اگر چه هنوز یک بچه است اما با بچه های معمولی فرق دارد ،او از آن نابغه هاست. او می تواند درباره ی هر موضوع سختی تحقیق کند.

ادامه داستان

گریه‌های بچه تمساح

ادامه داستانبچه تمساح و بچه میمون باهم مشغول تاب بازی بودند. اول نوبت بچه تمساح بود .

بچه میمون با حوصله و مهربانی تا عدد پنجاه شمرد و هولش داد. بعد نوبت بچه میمون بود. اما بچه تمساح هنوز دلش می خواست تاب بخوره. بچه میمون گفت: دیگه هولت نمی دم باید بیایی پایین حالا نوبت منه.

بچه تمساح با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن. بزرگتر ها جمع شدن تا ببینند چه اتفاقی افتاده. یکی گفت: شاید بچه میمون کتکش زده؟ یکی گفت شاید از روی تاب افتاده دردش گرفته!

ادامه داستان

مطالب محبوب (پربازدید) بخش داستان

مسابقه ماشینها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 چیزی تا شروع شدن مسابقه نمونده بود. ماشین ها همه به ترتیب کنار هم ایستاده بودند تا با شنیدن سوت داور مسابقه رو شروع کنن. همه جور ماشینی تو مسابقه شرکت کرده بود. بعضی از ماشین ها سنشون...


ادامه مطلب...

هیولاهای بیشه

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 حیوانات بیشه جای خوبی زندگی می کردند: آسمان آبی، درخت های بزرگ سایه دار و صخره های غول پیکری که توی آفتاب برق می زدند. آن ها به این طرف و آن طرف پرواز می کردند. می پریدند. راه می رفتند،...


ادامه مطلب...

شب وحشتناک آقا و خانم گوسفند

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک با علوفه خشکی که توی...


ادامه مطلب...

نازنین و پشمک

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. پشمک گربه  کوچولوی سفیدِ قشنگی بود. او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک  دختر کوچک داشت. اسم دختر کوچولو نازنین بود.در فصل...


ادامه مطلب...

ماجرای آسانسور

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 سر ظهر بود که محسن زنگ خانه مان را زد. من هم با عجله کتانی هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. خوشبختانه مامان توی آشپزخانه بود و متوجه رفتن من نشد. محسن و خانواده اش همسایه ی طبقه ی پایین ما...


ادامه مطلب...

دزدان دریایی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 هوا بسیار گرم بود خورشید بالای سر ما قرار گرفته بود صدای مرغان دریایی همه ی فضا را پر کرده بود من درکابین پایین کشتی در حال کشیدن آب از بشکه بودم و سخت فکرم مشغول ناخدا نادر که الان چه...


ادامه مطلب...

درختی که خواب مانده بود

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 زمستان تمام شده بود و بهار همه جا را سبز و خرم کرده بود. همه ی درختان، برگهای نو در آورده بودند تنها یک درخت بود که هنوز در خواب عمیق زمستانی خروپف می کرد. مثل اینکه از رسیدن بهار با خبر...


ادامه مطلب...

گریه‌های بچه تمساح

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 بچه تمساح و بچه میمون باهم مشغول تاب بازی بودند. اول نوبت بچه تمساح بود . بچه میمون با حوصله و مهربانی تا عدد پنجاه شمرد و هولش داد. بعد نوبت بچه میمون بود. اما بچه تمساح هنوز دلش می...


ادامه مطلب...

کژدم و سنگ پشت

IMAGE

یکشنبه, 25 اسفند 1392        


ادامه مطلب...

دایی دایناسورها رو میشناسی؟

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 به نظر شما دایناسورها با آن هیکل های خیلی بزرگ، در آن زمان خیلی قدیم چطوری زندگی می کردند؟ البته پیدا کردن جواب این سوال برای شما خیلی سخت خواهد بود. چون نیاز به تحقیقات جدی دارد و شما...


ادامه مطلب...

گربه و روباه مغرور

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 گربه ای به روباهی رسید. گربه كه فكر می كرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهی به گربه كرد و گفت : ای بیچاره ! شكارچی موش ! چطور جرأت...


ادامه مطلب...

مورچه‌ها بازنشسته نمی‌شوند

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها، برگ های گیاهان  را می چید تا...


ادامه مطلب...

بچه هزار پا و عروسی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 روزی بچه هزارپا می خواست با مامانش برود عروسی. عمه اش تازگی برای او چهارصد جفت کفش کتانی نو و قشنگ از سفر سوقاتی آورده بود. بچه هزارپا که خیلی خوشحال بود ، آن قدر نشست و با این کفش های...


ادامه مطلب...

سخنرانی کرمها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 سالن پذیرایی پر از کرمهای ریز و درشت بود. همه سر جاهایشان نشسته بودند تا به سخنرانی دو تا از بدجنسترین کرمها گوش بدن. اول کرم چاق میکروفون را برداشت و شروع کرد به حرف زدن . می گفت من...


ادامه مطلب...

سوغاتی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 علی کوچولو جلو در خانه نشسته بود و با خودش فکر می کرد که: «دیگر امروز باید بیاید!» رضا به او گفته بود که احمد امروز یا فردا و یا پس فردا می آید. یک مرتبه علی کوچولو از جا پرید. احمد را دید...


ادامه مطلب...

دختر موطلایی و خانه ی خرس ها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ سه خرس در خانه ای زیبا و بزرگ زندگی می کردند. یکی از این خرس ها خیلی بزرگ بود و خرس پدر نام داشت و دیگری متوسط بود و خرس...


ادامه مطلب...

وقتی گلوله کاموا بودم

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 آن وقت ها همیشه یک گوشه توی سبد کامواهای مادربزرگ لم می دادم و چرت می زدم. بعضی وقت ها هم نوه کوچک مادربزرگ سراغ من می آمد و شروع می کرد به بازی  کردن با من. او مثل یک توپ فوتبال من را...


ادامه مطلب...

خانه ی ما

IMAGE

یکشنبه, 25 اسفند 1392          


ادامه مطلب...

سرگذشت یک دانه برف

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند . روی بند رخت، روی درخت ها، سر دیوار ها، روی همه چیز . دانه ی بزرگی طرف...


ادامه مطلب...

شیر دانا

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود در جنگلی  پر از حیوانات متنوع که در کمال آرامش در کنار هم زندگی می کردند شیری دانا و صبور بود به اسم سلطان جنگل. این جنگل به دلیل حضور سلطان دانای  جنگل ...


ادامه مطلب...

منو مکعب

کتاب های مکعب

امام زمان حضرت مهدي -عجل الله تعالی فرجه الشریف- فرمودند: إِنّا غَیْرُ مُهْمِلینَ لِمُراعاتِكُمْ، وَلا ناسینَ لِذَكْرِكُمْ، وَلَوْلا ذلِكَ لَنَزَلَ بِكُمُ الَّلأْواءُ وَاصْطَلَمَكُمُ الاَْعْداءُ ... ما در رسیدگى و سرپرستى شما كوتاهى و اهمال نكرده و یاد شما را از خاطر نبرده ایم كه اگر جز این بود، دشوارى ها و مصیبت ها بر شما فرود مى آمد و دشمنان، شما را ریشه كن مى نمودند ... احتجاج، ج2، ص323

اوقات شرعی

حاضرین در سایت

ما 91 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ورود به سایت

تصویر تصادفی

26.jpg