سرگذشت یک دانه برف

s_240_200_16777215_00_images_ax_dastan_17.jpgیک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند .

روی بند رخت، روی درخت ها، سر دیوار ها، روی همه چیز . دانه ی بزرگی طرف پنجره می آمد . دستم را از دریچه بیرون بردم و زیر دانه ی برف گرفتم . دانه آرام کف دستم نشست. چقدر سفید و تمیز بود! چه شکل و بریدگی زیبا و منظمی داشت!

زیر لب به خودم گفتم : کاش این دانه ی برف زبان داشت و سرگذشتش را برایم می گفت!

 

در این وقت دانه ی برف صدا داد و گفت : اگر میل داری بدانی من سرگذشتم چیست، گوش کن برایت تعریف کنم : من چند ماه پیش یک قطره آب بودم . توی دریای خزر بودم . همراه میلیارد ها میلیارد قطره ی دیگر اینور و آنور می رفتم و روز می گذراندم . یک روز تابستان روی دریا می گشتم . آفتاب گرمی می تابید. من گرم شدم و بخار شدم . هزاران هزار قطره ی دیگر هم با من بخار شدند . ما از سبکی پر درآورده بودیم و خود به خود بالا می رفتیم . باد دنبال مان افتاده بود و ما را به هر طرف می کشاند . آنقدر بالا رفتیم که دیگر آدم ها را ندیدیم . از هر سو توده های بخار می آمد و به ما می چسبید . گاهی هم ما می رفتیم و به توده های بزرگ تر می چسبیدیم و در هم می رفتیم و فشرده می شدیم و باز هم کیپ هم راه می رفتیم و بالا می رفتیم و دور تر می رفتیم و زیاد تر می شدیم و فشرده تر می شدیم . گاهی جلو آفتاب را می گرفتیم و گاهی جلو ماه و ستارگان را و آنوقت شب را تاریک تر می کردیم . آنطور که بعضی از ذره های بخار می گفتند ، ما ابر شده بودیم ، باد توی ما می زد و ما را به شکل های عجیب و غریبی در می آورد .

خودم که توی دریا بودم ، گاهی ابر ها را به شکل شتر و آدم و خر و غیره می دیدم . نمی دانم چند ماه در آسمان سرگردان بودیم. ما خیلی بالا رفته بودیم. هوا سرد شده بود. آنقدر توی هم رفته بودیم که نمی توانستیم دست و پای خود را دراز کنیم. دسته جمعی حرکت می کردیم، من نمی دانستم کجا می رویم . دور و برم را هم نمی دیدم . از آفتاب خبری نبود . گویا ما خودمان جلو آفتاب را گرفته بودیم . خیلی وسعت داشتیم . چند صد کیلومتر درازا و پهنا داشتیم . می خواستیم باران شویم و برگردیم زمین. من از شوق زمین دل تو دلم نبود. مدتی گذشت. ما همه نیمی آب بودیم و نیمی بخار. داشتیم باران می شدیم . ناگهان هوا چنان سرد شد که من لرزیدم و همه لرزیدند . به دور و برم نگاه کردم .

به یکی گفتم : چه شده ؟

جواب داد : حالا در زمین ، آنجا که ما هستیم ، زمستان است . البته در جاهای دیگر ممکن است هوا گرم باشد. این سرمای ناگهانی دیگر نمی گذارد ما باران شویم . نگاه کن ! من دارم برف می شوم . تو خودت هم ... رفیقم نتوانست حرفش را ادامه بدهد . برف شد و راه افتاد طرف زمین . دنبال او ، من و هزاران هزار ذره ی دیگر هم یکی پس از دیگری برف شدیم و بر زمین باریدیم . وقتی توی دریا بودم ، سنگین بودم . اما حالا سبک شده بودم . مثل پرکاه پرواز می کردم . سرما را هم نمی فهمیدم . سرما جزو بدن من شده بود. رقص می کردیم و پایین می آمدیم . وقتی به زمین نزدیک شدم ، دیدم دارم به شهری دور می افتم . از دریای خزر چقدر دور شده بودم ! از آن بالا می دیدم که بچه ای دارد سگی را با طناب می زند و سگ زوزه می کشد . دیدم اگر همینجوری بروم یکراست خواهم افتاد روی سر چنین بچه ای ، از باد خواهش کردم که مرا نجات بدهد و جای دیگری ببرد. باد خواهشم را قبول کرد . مرا برداشت و آورد اینجا . وقتی دیدم تو دستت را زیر من گرفتی ازت خوشم آمد و ...

در همین جا صدای دانه ی برف قطع شد . نگاه کردم دیدم آب شده است.


بستن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نتایج نهایی لیگ بازی های فکری

مطالب محبوب (پربازدید) بخش داستان

مسابقه ماشینها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 چیزی تا شروع شدن مسابقه نمونده بود. ماشین ها همه به ترتیب کنار هم ایستاده بودند تا با شنیدن سوت داور مسابقه رو شروع کنن. همه جور ماشینی تو مسابقه شرکت کرده بود. بعضی از ماشین ها سنشون...


ادامه مطلب...

هیولاهای بیشه

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 حیوانات بیشه جای خوبی زندگی می کردند: آسمان آبی، درخت های بزرگ سایه دار و صخره های غول پیکری که توی آفتاب برق می زدند. آن ها به این طرف و آن طرف پرواز می کردند. می پریدند. راه می رفتند،...


ادامه مطلب...

شب وحشتناک آقا و خانم گوسفند

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک با علوفه خشکی که توی...


ادامه مطلب...

نازنین و پشمک

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. پشمک گربه  کوچولوی سفیدِ قشنگی بود. او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک  دختر کوچک داشت. اسم دختر کوچولو نازنین بود.در فصل...


ادامه مطلب...

ماجرای آسانسور

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 سر ظهر بود که محسن زنگ خانه مان را زد. من هم با عجله کتانی هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. خوشبختانه مامان توی آشپزخانه بود و متوجه رفتن من نشد. محسن و خانواده اش همسایه ی طبقه ی پایین ما...


ادامه مطلب...

دزدان دریایی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 هوا بسیار گرم بود خورشید بالای سر ما قرار گرفته بود صدای مرغان دریایی همه ی فضا را پر کرده بود من درکابین پایین کشتی در حال کشیدن آب از بشکه بودم و سخت فکرم مشغول ناخدا نادر که الان چه...


ادامه مطلب...

کژدم و سنگ پشت

IMAGE

یکشنبه, 25 اسفند 1392        


ادامه مطلب...

درختی که خواب مانده بود

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 زمستان تمام شده بود و بهار همه جا را سبز و خرم کرده بود. همه ی درختان، برگهای نو در آورده بودند تنها یک درخت بود که هنوز در خواب عمیق زمستانی خروپف می کرد. مثل اینکه از رسیدن بهار با خبر...


ادامه مطلب...

گریه‌های بچه تمساح

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 بچه تمساح و بچه میمون باهم مشغول تاب بازی بودند. اول نوبت بچه تمساح بود . بچه میمون با حوصله و مهربانی تا عدد پنجاه شمرد و هولش داد. بعد نوبت بچه میمون بود. اما بچه تمساح هنوز دلش می...


ادامه مطلب...

دایی دایناسورها رو میشناسی؟

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 به نظر شما دایناسورها با آن هیکل های خیلی بزرگ، در آن زمان خیلی قدیم چطوری زندگی می کردند؟ البته پیدا کردن جواب این سوال برای شما خیلی سخت خواهد بود. چون نیاز به تحقیقات جدی دارد و شما...


ادامه مطلب...

گربه و روباه مغرور

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 گربه ای به روباهی رسید. گربه كه فكر می كرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهی به گربه كرد و گفت : ای بیچاره ! شكارچی موش ! چطور جرأت...


ادامه مطلب...

مورچه‌ها بازنشسته نمی‌شوند

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها، برگ های گیاهان  را می چید تا...


ادامه مطلب...

بچه هزار پا و عروسی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 روزی بچه هزارپا می خواست با مامانش برود عروسی. عمه اش تازگی برای او چهارصد جفت کفش کتانی نو و قشنگ از سفر سوقاتی آورده بود. بچه هزارپا که خیلی خوشحال بود ، آن قدر نشست و با این کفش های...


ادامه مطلب...

سخنرانی کرمها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 سالن پذیرایی پر از کرمهای ریز و درشت بود. همه سر جاهایشان نشسته بودند تا به سخنرانی دو تا از بدجنسترین کرمها گوش بدن. اول کرم چاق میکروفون را برداشت و شروع کرد به حرف زدن . می گفت من...


ادامه مطلب...

سوغاتی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 علی کوچولو جلو در خانه نشسته بود و با خودش فکر می کرد که: «دیگر امروز باید بیاید!» رضا به او گفته بود که احمد امروز یا فردا و یا پس فردا می آید. یک مرتبه علی کوچولو از جا پرید. احمد را دید...


ادامه مطلب...

دختر موطلایی و خانه ی خرس ها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ سه خرس در خانه ای زیبا و بزرگ زندگی می کردند. یکی از این خرس ها خیلی بزرگ بود و خرس پدر نام داشت و دیگری متوسط بود و خرس...


ادامه مطلب...

آرزوی کوه کوچک

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 در کوهستان، یک کوه کوچک بود که قدش به آسمان نمی رسید. او هیچ وقت نتوانسته بود سرش را از بین ابرها عبور دهد. همچنین هیچ وقت روی سرش یک کلاه برفی نداشت. چون کلاه های برفی برای کوههای خیلی...


ادامه مطلب...

وقتی گلوله کاموا بودم

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 آن وقت ها همیشه یک گوشه توی سبد کامواهای مادربزرگ لم می دادم و چرت می زدم. بعضی وقت ها هم نوه کوچک مادربزرگ سراغ من می آمد و شروع می کرد به بازی  کردن با من. او مثل یک توپ فوتبال من را...


ادامه مطلب...

خانه ی ما

IMAGE

یکشنبه, 25 اسفند 1392          


ادامه مطلب...

سرگذشت یک دانه برف

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند . روی بند رخت، روی درخت ها، سر دیوار ها، روی همه چیز . دانه ی بزرگی طرف...


ادامه مطلب...

منو مکعب

کتاب های مکعب

حضرت علی علیه السلام اَلْخَيْرُ لا يَفْنى؛ كار خير هرگز فانى نمى شود. شرح غررالحكم: ج 1، ص 229

اوقات شرعی

حاضرین در سایت

ما 38 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ورود به سایت

تصویر تصادفی

36.jpg