میخ پیر

s_240_200_16777215_00_images_ax_dastan_36.jpgقاب عکس، ناگهان از روی دیوار افتاد و میخ توی دیوار، دیده شد. اون میخ ،دیگه پیر و فرسوده شده بود. دیگه وقتش بود که بازنشسته بشه و حسابی استراحت کنه. اما هنوز نصفش توی دیوار بود و نمی تونست بیرون بیاد.

میخ شروع کرد به آه و ناله کردن  و کمک خواستن. پیچ گوشتی صدای میخ رو شنید و خواست کمکش کنه، اما هر چی سعی کرد نتونست.

 

پیچ گوشتی از اره کمک خواست . اره گفت من می تونم اطراف میخ رو اره کنم و اونو با دیوار اطرافش از جا دربیارم .میخ گفت نه بابا من می خوام از دیوار جدا بشم این کار فایده ای نداره.

پیچ گوشتی از چکش کمک خواست چکش گفت من فقط می تونم محکم به میخ ضربه بزنم و اونو بیشتر توی دیوار فرو کنم ولی نمی تونم اونو در بیارم. میخ تا چکش رو دید داد زد که نه نه جلو نیا. من دیگه نمی خوام بیشتر از این توی دیوار فرو برم.

چکش خجالت کشید و سرشو پایین انداخت. پیچ گوشتی گفت ببخشید. این میخ ،دیگه پیر و کم حوصله شده .شما برید من خودم یه فکری می کنم.

پیچ گوشتی خیلی فکر کرد که چطور می تونه میخ رو بیرون بیاره. به میخ گفت سعی کن یک کمی توی جای خودت بچرخی شاید جات کمی باز تر بشه و بتونی بیایی بیرون .

میخ گفت نه پدرجان من بیست ساله که اینجام دیگه زنگ زدم و به دیوار چسبیدم. باید یکی بیاد منو محکم بکشه بیرون.

پیچ گوشتی دلش برای میخ پیر می سوخت و دوست داشت هر جوری شده اونو بیرون بیاره. همین طور که فکر می کرد انبردست از راه رسید و بهش سلام کرد.

پیچ گوشتی یک دفعه از جا پرید و گفت سلااااااام دوست عزیز  . بعد پرید جلو و انبردست رو بغل کرد و بوسید.

انبردست گفت از صبح تا حالا که منو ندیدی اینهمه دلت برای من تنگ شده؟

پیچ گوشتی خندید و گفت آخه حالا می فهمم که تو چه دوست خوبی هستی و چه کارهای مهمی رو می تونی انجام بدی. لطفا بیا و به ما کمک کن.

با کمک انبردست میخ پیر به راحتی از دیوار بیرون اومد و به جای اون، یک پیچ جدید به دیوار نصب شد و قاب عکس بچه ها دوباره سر جاش قرار گرفت. میخ پیر هم برای استراحت به انبار ضایعات بازیافتی منتقل شد.


بستن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نتایج نهایی لیگ بازی های فکری

مطالب محبوب (پربازدید) بخش داستان

مسابقه ماشینها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 چیزی تا شروع شدن مسابقه نمونده بود. ماشین ها همه به ترتیب کنار هم ایستاده بودند تا با شنیدن سوت داور مسابقه رو شروع کنن. همه جور ماشینی تو مسابقه شرکت کرده بود. بعضی از ماشین ها سنشون...


ادامه مطلب...

هیولاهای بیشه

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 حیوانات بیشه جای خوبی زندگی می کردند: آسمان آبی، درخت های بزرگ سایه دار و صخره های غول پیکری که توی آفتاب برق می زدند. آن ها به این طرف و آن طرف پرواز می کردند. می پریدند. راه می رفتند،...


ادامه مطلب...

شب وحشتناک آقا و خانم گوسفند

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک با علوفه خشکی که توی...


ادامه مطلب...

نازنین و پشمک

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. پشمک گربه  کوچولوی سفیدِ قشنگی بود. او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک  دختر کوچک داشت. اسم دختر کوچولو نازنین بود.در فصل...


ادامه مطلب...

ماجرای آسانسور

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 سر ظهر بود که محسن زنگ خانه مان را زد. من هم با عجله کتانی هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. خوشبختانه مامان توی آشپزخانه بود و متوجه رفتن من نشد. محسن و خانواده اش همسایه ی طبقه ی پایین ما...


ادامه مطلب...

دزدان دریایی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 هوا بسیار گرم بود خورشید بالای سر ما قرار گرفته بود صدای مرغان دریایی همه ی فضا را پر کرده بود من درکابین پایین کشتی در حال کشیدن آب از بشکه بودم و سخت فکرم مشغول ناخدا نادر که الان چه...


ادامه مطلب...

کژدم و سنگ پشت

IMAGE

یکشنبه, 25 اسفند 1392        


ادامه مطلب...

درختی که خواب مانده بود

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 زمستان تمام شده بود و بهار همه جا را سبز و خرم کرده بود. همه ی درختان، برگهای نو در آورده بودند تنها یک درخت بود که هنوز در خواب عمیق زمستانی خروپف می کرد. مثل اینکه از رسیدن بهار با خبر...


ادامه مطلب...

گریه‌های بچه تمساح

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 بچه تمساح و بچه میمون باهم مشغول تاب بازی بودند. اول نوبت بچه تمساح بود . بچه میمون با حوصله و مهربانی تا عدد پنجاه شمرد و هولش داد. بعد نوبت بچه میمون بود. اما بچه تمساح هنوز دلش می...


ادامه مطلب...

دایی دایناسورها رو میشناسی؟

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 به نظر شما دایناسورها با آن هیکل های خیلی بزرگ، در آن زمان خیلی قدیم چطوری زندگی می کردند؟ البته پیدا کردن جواب این سوال برای شما خیلی سخت خواهد بود. چون نیاز به تحقیقات جدی دارد و شما...


ادامه مطلب...

گربه و روباه مغرور

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 گربه ای به روباهی رسید. گربه كه فكر می كرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهی به گربه كرد و گفت : ای بیچاره ! شكارچی موش ! چطور جرأت...


ادامه مطلب...

مورچه‌ها بازنشسته نمی‌شوند

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها، برگ های گیاهان  را می چید تا...


ادامه مطلب...

بچه هزار پا و عروسی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 روزی بچه هزارپا می خواست با مامانش برود عروسی. عمه اش تازگی برای او چهارصد جفت کفش کتانی نو و قشنگ از سفر سوقاتی آورده بود. بچه هزارپا که خیلی خوشحال بود ، آن قدر نشست و با این کفش های...


ادامه مطلب...

سخنرانی کرمها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 سالن پذیرایی پر از کرمهای ریز و درشت بود. همه سر جاهایشان نشسته بودند تا به سخنرانی دو تا از بدجنسترین کرمها گوش بدن. اول کرم چاق میکروفون را برداشت و شروع کرد به حرف زدن . می گفت من...


ادامه مطلب...

سوغاتی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 علی کوچولو جلو در خانه نشسته بود و با خودش فکر می کرد که: «دیگر امروز باید بیاید!» رضا به او گفته بود که احمد امروز یا فردا و یا پس فردا می آید. یک مرتبه علی کوچولو از جا پرید. احمد را دید...


ادامه مطلب...

دختر موطلایی و خانه ی خرس ها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ سه خرس در خانه ای زیبا و بزرگ زندگی می کردند. یکی از این خرس ها خیلی بزرگ بود و خرس پدر نام داشت و دیگری متوسط بود و خرس...


ادامه مطلب...

آرزوی کوه کوچک

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 در کوهستان، یک کوه کوچک بود که قدش به آسمان نمی رسید. او هیچ وقت نتوانسته بود سرش را از بین ابرها عبور دهد. همچنین هیچ وقت روی سرش یک کلاه برفی نداشت. چون کلاه های برفی برای کوههای خیلی...


ادامه مطلب...

وقتی گلوله کاموا بودم

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 آن وقت ها همیشه یک گوشه توی سبد کامواهای مادربزرگ لم می دادم و چرت می زدم. بعضی وقت ها هم نوه کوچک مادربزرگ سراغ من می آمد و شروع می کرد به بازی  کردن با من. او مثل یک توپ فوتبال من را...


ادامه مطلب...

خانه ی ما

IMAGE

یکشنبه, 25 اسفند 1392          


ادامه مطلب...

سرگذشت یک دانه برف

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند . روی بند رخت، روی درخت ها، سر دیوار ها، روی همه چیز . دانه ی بزرگی طرف...


ادامه مطلب...

منو مکعب

کتاب های مکعب

امام صادق (سلام الله علیه) : صَلاةُ مُتَطَيِّبٍ أفضَلُ مِن سَبعينَ صَلاةً بِغَيرِ طيبٍ. نماز شخص خوشبو برتر از هفتاد نماز بدون بوى خوش است. الصلاة: ص 51 ح 148

اوقات شرعی

حاضرین در سایت

ما 30 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ورود به سایت

تصویر تصادفی

86.jpg