سوغاتی

s_240_200_16777215_00_images_ax_dastan_37.jpgعلی کوچولو جلو در خانه نشسته بود و با خودش فکر می کرد که: «دیگر امروز باید بیاید!»

رضا به او گفته بود که احمد امروز یا فردا و یا پس فردا می آید.

یک مرتبه علی کوچولو از جا پرید. احمد را دید که دست در دست پدرش وارد کوچه شد، مادرش هم همراهشان بود.

 

علی کوچولو با خوشحالی به طرف احمد دوید و سلام کرد.

پدر احمد خندید و گفت: «احمد جان، دوستت به استقبال تو آمده: همدیگر را ببوسید!»

احمد و علی کوچولو با خجالت صورت همدیگر را بوسیدند بعد علی کوچولو پرسید: «احمد، کی از مشهد آمدید؟»

احمد جواب داد: «الان.»

علی کوچولو یادش آمد پارسال که دایی اش از مشهد آمده بود همه به او می گفتند: زیارت قبول، علی کوچولو خندید و به احمد گفت: «زیارت قبول.»

بعد احمد و پدر و مادرش به طرف خانه شان به راه افتادند. علی کوچولو هم همراه آن ها تا دم در خانه رفت. همان طور که می رفت، خوب احمد را نگاه می کرد. احمد موهایش را از ته تراشیده بود و یک کلاه نخی هم روی سرش گذاشته بود.

دم در خانه که رسیدند، علی کوچولو در گوش احمد گفت: «احمد شبیه پدربزرگ رضا شده ای!»

احمد چیزی نگفت، فقط خندید.

بعد از اینکه احمد و پدر و مادرش به خانه رفتند علی کوچولو دوید و رفت سراغ رضا تا همه چیز را به او بگوید. رضا وقتی حرف های علی کوچولو را شنید با علاقه پرسید: «خودت دیدی که شبیه بابابزرگم شده بود؟»

علی کوچولو جواب داد:«آره خودم دیدم. موهایش را از ته تراشیده بود، یک کلاه نخی هم روی سرش بود.»

رضا و علی کوچولو مشغول صحبت بودند که احمد آمد.

رضا با دیدن احمد ماتش برد.

علی کوچولو گفت: «دیدی راست می گفتم؟»

احمد پرسید: «چی شده؟»

رضا گفت: «احمد، تو مثل بابابزرگم شده ای!»

احمد خنده اش گرفت.

رضا و علی کوچولو هم خندیدند.

بعد احمد مشتش را که بسته بود باز کرد. دو تا تسبیح کوچک، توی مشتش بود، به بچه ها گفت: «این ها را برای شما آورده ام، سوغاتی است؛ با پول خودم خریده ام.»

رضا و علی کوچولو خیلی خوشحال شدند و هر کدام تسبیح خودشان را گرفتند.

رضا گفت: «می دهم مادرم بگذارد توی جانمازش.»

علی کوچولو پرسید: «احمد از کجا فهمیدی که من تسبیح دوست دارم؟»

احمد جواب داد: «خب فهمیدم دیگه، خیلی قشنگ است، نه؟»

علی کوچولو سرش را تکان داد و گفت: «خیلی.»

احمد دلش می خواست بعد از چند روز دوری از دوست هایش با آن ها بازی کند؛ اما نمی توانست پدرش گفته بود که در این چند روز مهمان دارند و او نباید زیاد بازی و سر و صدا بکند.

علی کوچولو گفت: «حالا بیایید بازی کنیم!»

احمد به رضا و علی کوچولو گفت: «وقتی مهمان ها رفتند می آیم کمی با هم بازی کنیم.»

علی کوچولو خندید و با خوشحالی گفت: «باشه.»

رضا هم تسبیح کوچکش را توی دست چرخاند و گفت: «باشه.»

 


بستن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نتایج نهایی لیگ بازی های فکری

مطالب محبوب (پربازدید) بخش داستان

مسابقه ماشینها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 چیزی تا شروع شدن مسابقه نمونده بود. ماشین ها همه به ترتیب کنار هم ایستاده بودند تا با شنیدن سوت داور مسابقه رو شروع کنن. همه جور ماشینی تو مسابقه شرکت کرده بود. بعضی از ماشین ها سنشون...


ادامه مطلب...

هیولاهای بیشه

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 حیوانات بیشه جای خوبی زندگی می کردند: آسمان آبی، درخت های بزرگ سایه دار و صخره های غول پیکری که توی آفتاب برق می زدند. آن ها به این طرف و آن طرف پرواز می کردند. می پریدند. راه می رفتند،...


ادامه مطلب...

شب وحشتناک آقا و خانم گوسفند

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک با علوفه خشکی که توی...


ادامه مطلب...

نازنین و پشمک

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. پشمک گربه  کوچولوی سفیدِ قشنگی بود. او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک  دختر کوچک داشت. اسم دختر کوچولو نازنین بود.در فصل...


ادامه مطلب...

ماجرای آسانسور

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 سر ظهر بود که محسن زنگ خانه مان را زد. من هم با عجله کتانی هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. خوشبختانه مامان توی آشپزخانه بود و متوجه رفتن من نشد. محسن و خانواده اش همسایه ی طبقه ی پایین ما...


ادامه مطلب...

دزدان دریایی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 هوا بسیار گرم بود خورشید بالای سر ما قرار گرفته بود صدای مرغان دریایی همه ی فضا را پر کرده بود من درکابین پایین کشتی در حال کشیدن آب از بشکه بودم و سخت فکرم مشغول ناخدا نادر که الان چه...


ادامه مطلب...

کژدم و سنگ پشت

IMAGE

یکشنبه, 25 اسفند 1392        


ادامه مطلب...

درختی که خواب مانده بود

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 زمستان تمام شده بود و بهار همه جا را سبز و خرم کرده بود. همه ی درختان، برگهای نو در آورده بودند تنها یک درخت بود که هنوز در خواب عمیق زمستانی خروپف می کرد. مثل اینکه از رسیدن بهار با خبر...


ادامه مطلب...

گریه‌های بچه تمساح

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 بچه تمساح و بچه میمون باهم مشغول تاب بازی بودند. اول نوبت بچه تمساح بود . بچه میمون با حوصله و مهربانی تا عدد پنجاه شمرد و هولش داد. بعد نوبت بچه میمون بود. اما بچه تمساح هنوز دلش می...


ادامه مطلب...

دایی دایناسورها رو میشناسی؟

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 به نظر شما دایناسورها با آن هیکل های خیلی بزرگ، در آن زمان خیلی قدیم چطوری زندگی می کردند؟ البته پیدا کردن جواب این سوال برای شما خیلی سخت خواهد بود. چون نیاز به تحقیقات جدی دارد و شما...


ادامه مطلب...

گربه و روباه مغرور

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 گربه ای به روباهی رسید. گربه كه فكر می كرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهی به گربه كرد و گفت : ای بیچاره ! شكارچی موش ! چطور جرأت...


ادامه مطلب...

مورچه‌ها بازنشسته نمی‌شوند

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها، برگ های گیاهان  را می چید تا...


ادامه مطلب...

بچه هزار پا و عروسی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 روزی بچه هزارپا می خواست با مامانش برود عروسی. عمه اش تازگی برای او چهارصد جفت کفش کتانی نو و قشنگ از سفر سوقاتی آورده بود. بچه هزارپا که خیلی خوشحال بود ، آن قدر نشست و با این کفش های...


ادامه مطلب...

سخنرانی کرمها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 سالن پذیرایی پر از کرمهای ریز و درشت بود. همه سر جاهایشان نشسته بودند تا به سخنرانی دو تا از بدجنسترین کرمها گوش بدن. اول کرم چاق میکروفون را برداشت و شروع کرد به حرف زدن . می گفت من...


ادامه مطلب...

سوغاتی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 علی کوچولو جلو در خانه نشسته بود و با خودش فکر می کرد که: «دیگر امروز باید بیاید!» رضا به او گفته بود که احمد امروز یا فردا و یا پس فردا می آید. یک مرتبه علی کوچولو از جا پرید. احمد را دید...


ادامه مطلب...

دختر موطلایی و خانه ی خرس ها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ سه خرس در خانه ای زیبا و بزرگ زندگی می کردند. یکی از این خرس ها خیلی بزرگ بود و خرس پدر نام داشت و دیگری متوسط بود و خرس...


ادامه مطلب...

آرزوی کوه کوچک

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 در کوهستان، یک کوه کوچک بود که قدش به آسمان نمی رسید. او هیچ وقت نتوانسته بود سرش را از بین ابرها عبور دهد. همچنین هیچ وقت روی سرش یک کلاه برفی نداشت. چون کلاه های برفی برای کوههای خیلی...


ادامه مطلب...

وقتی گلوله کاموا بودم

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 آن وقت ها همیشه یک گوشه توی سبد کامواهای مادربزرگ لم می دادم و چرت می زدم. بعضی وقت ها هم نوه کوچک مادربزرگ سراغ من می آمد و شروع می کرد به بازی  کردن با من. او مثل یک توپ فوتبال من را...


ادامه مطلب...

خانه ی ما

IMAGE

یکشنبه, 25 اسفند 1392          


ادامه مطلب...

سرگذشت یک دانه برف

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند . روی بند رخت، روی درخت ها، سر دیوار ها، روی همه چیز . دانه ی بزرگی طرف...


ادامه مطلب...

منو مکعب

کتاب های مکعب

امام صادق (سلام الله علیه) : صَلاةُ مُتَطَيِّبٍ أفضَلُ مِن سَبعينَ صَلاةً بِغَيرِ طيبٍ. نماز شخص خوشبو برتر از هفتاد نماز بدون بوى خوش است. الصلاة: ص 51 ح 148

اوقات شرعی

حاضرین در سایت

ما 35 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ورود به سایت

تصویر تصادفی

112.jpg