وقتی گلوله کاموا بودم

s_240_200_16777215_00_images_ax_dastan_39.gifآن وقت ها همیشه یک گوشه توی سبد کامواهای مادربزرگ لم می دادم و چرت می زدم.

بعضی وقت ها هم نوه کوچک مادربزرگ سراغ من می آمد و شروع می کرد به بازی  کردن با من. او مثل یک توپ فوتبال من را شوت می کرد و به در و دیوار می کوبید. آن قدر این کارش را ادامه می داد که حالم به هم می خورد و همه نخ هایم باز می شد و می پیچید به دور دست و پای او.

نوه مادربزرگ وقتی می دید دور و برش پر از نخ کاموا شده و توی نخ ها گیرکرده شروع می کرد به گریه کردن تا مادربزرگ بیاید و او را از بین نخ ها نجات بدهد. آن وقت بود که مادربزرگ از راه می رسید و دوباره من را گلوله و مرتب می کرد و می انداخت توی سبد گلوله های کاموا.

توی سبد گلوله ها غیر از من چند تا گلوله کاموای دیگر هم زندگی می کردند. هرچند وقت یک بار مادربزرگ به سراغ سبد می آمد و یکی از گلوله های کاموا را برمی داشت و با خودش می برد. حالا کجا؟ هیچ کدام از ما نمی دانستیم!

تا این که یک روز هم نوبت من شد. آن روز مثل همیشه توی سبد چرت می زدم که یک دست گنده آمد و من را برداشت و با خودش برد. تا به خودم آمدم دیدم توی دست های مادربزرگ هستم.

مادربزرگ نگاهی به سر و صورت من انداخت و گفت: خودش است چه رنگ آبی قشنگی و بعد رفت و یک گوشه نشست. دو تا میله بزرگ بافتنی را برداشت و به من گفت: حاضری؟ قرار است یک شال گردن قشنگ گل گلی بشوی. می خواهم تو را به نوه ام هدیه بدهم. تا اسم نوه مادربزرگ را شنیدم رنگ از روی صورتم پرید. رنگ آبی قشنگم شد آسمانی کم رنگ. مادربزرگ که فهمیده بود من ترسیدم، دستی روی سرم کشید و گفت: نترس به نوه ام می گویم مواظبت باشد. نمی دانستم چه چیزی بگویم، مادربزرگ آن قدر مهربان بود که نمی شد روی حرفش حرفی بزنی. آهسته سرم را تکان دادم؛ یعنی مشکلی نیست و حاضرم شال گردن بشوم. اما حتی نمی دانستم شال گردن چه شکلی است چون تا آن وقت فقط یک گلوله کاموا بودم. هنوز توی همین فکرها بودم که مادربزرگ با دو تا میله کاموا به جان من افتاد و شروع کرد به پیچاندن من دور میله های کاموا.

اولش خیلی ترسیده بودم اما بعد از چند ساعت وقتی به قیافه خودم نگاه کردم خیلی خوشم آمد. چقدر قشنگ شده بودم. راستش باورم نمی شد که خودم هستم. مادربزرگ همین طور توی دلش آواز می خواند و من را می بافت. هرچند وقت یک بار هم با نخ کاموای قرمزرویم چند تا گل قشنگ می انداخت. کاموای قرمز را می شناختم قبلا او را توی سبد کامواها دیده بودم. او کاموای خوبی بود و از این که همسایه ام شده بود خوشحال بودم. مادربزرگ همین جور می بافت و می بافت تا بالاخره تمام شد. حالا من شده بودم یک شال گردن قشنگ آبی با گل های قرمز. وای شال  گردن بودن چقدر خوب است!

 وقتی کار مادربزرگ تمام شد نوه اش را صدا کرد و من را دور گردن او انداخت و گفت: از این به بعد باید مواظب این شال گردن باشی. خیلی برایش زحمت کشیدم. هرچند بعد از آن تا چندماه توی صندوق خانه ماندم تا زمستان از راه برسد اما با این همه خیلی خوشحال بودم چون یک شال گردن شده بودم.


بستن

نوشتن دیدگاه


تصویر امنیتی
تصویر امنیتی جدید

نتایج نهایی لیگ بازی های فکری

مطالب محبوب (پربازدید) بخش داستان

مسابقه ماشینها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 چیزی تا شروع شدن مسابقه نمونده بود. ماشین ها همه به ترتیب کنار هم ایستاده بودند تا با شنیدن سوت داور مسابقه رو شروع کنن. همه جور ماشینی تو مسابقه شرکت کرده بود. بعضی از ماشین ها سنشون...


ادامه مطلب...

هیولاهای بیشه

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 حیوانات بیشه جای خوبی زندگی می کردند: آسمان آبی، درخت های بزرگ سایه دار و صخره های غول پیکری که توی آفتاب برق می زدند. آن ها به این طرف و آن طرف پرواز می کردند. می پریدند. راه می رفتند،...


ادامه مطلب...

شب وحشتناک آقا و خانم گوسفند

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 آن روز، از صبح تا شب، آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک نتوانستند از آغل بیرون بروند. در آسمان باز شده بود و بارانی یک ریز می بارید. آقاگوسفنده و خانم گوسفنده و بزک با علوفه خشکی که توی...


ادامه مطلب...

نازنین و پشمک

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. پشمک گربه  کوچولوی سفیدِ قشنگی بود. او در یک خانه ی بزرگ زندگی می کرد. صاحب آن خانه یک  دختر کوچک داشت. اسم دختر کوچولو نازنین بود.در فصل...


ادامه مطلب...

ماجرای آسانسور

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 سر ظهر بود که محسن زنگ خانه مان را زد. من هم با عجله کتانی هایم را پوشیدم و رفتم بیرون. خوشبختانه مامان توی آشپزخانه بود و متوجه رفتن من نشد. محسن و خانواده اش همسایه ی طبقه ی پایین ما...


ادامه مطلب...

دزدان دریایی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 هوا بسیار گرم بود خورشید بالای سر ما قرار گرفته بود صدای مرغان دریایی همه ی فضا را پر کرده بود من درکابین پایین کشتی در حال کشیدن آب از بشکه بودم و سخت فکرم مشغول ناخدا نادر که الان چه...


ادامه مطلب...

کژدم و سنگ پشت

IMAGE

یکشنبه, 25 اسفند 1392        


ادامه مطلب...

درختی که خواب مانده بود

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 زمستان تمام شده بود و بهار همه جا را سبز و خرم کرده بود. همه ی درختان، برگهای نو در آورده بودند تنها یک درخت بود که هنوز در خواب عمیق زمستانی خروپف می کرد. مثل اینکه از رسیدن بهار با خبر...


ادامه مطلب...

گریه‌های بچه تمساح

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 بچه تمساح و بچه میمون باهم مشغول تاب بازی بودند. اول نوبت بچه تمساح بود . بچه میمون با حوصله و مهربانی تا عدد پنجاه شمرد و هولش داد. بعد نوبت بچه میمون بود. اما بچه تمساح هنوز دلش می...


ادامه مطلب...

دایی دایناسورها رو میشناسی؟

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 به نظر شما دایناسورها با آن هیکل های خیلی بزرگ، در آن زمان خیلی قدیم چطوری زندگی می کردند؟ البته پیدا کردن جواب این سوال برای شما خیلی سخت خواهد بود. چون نیاز به تحقیقات جدی دارد و شما...


ادامه مطلب...

گربه و روباه مغرور

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 گربه ای به روباهی رسید. گربه كه فكر می كرد روباه حیوان باهوش و زرنگی است ، به او سلام كرد و گفت : حالتان چطور است؟ روباه مغرور نگاهی به گربه كرد و گفت : ای بیچاره ! شكارچی موش ! چطور جرأت...


ادامه مطلب...

مورچه‌ها بازنشسته نمی‌شوند

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 توی شهر مورچه ها،هیچ کس بیکار نبود و هر کس کاری می کرد. عده ای از مورچه ها مشغول کشاورزی بودند. کوشا یکی از مورچه های کشاورز بود. او همراه بقیه ی مورچه ها، برگ های گیاهان  را می چید تا...


ادامه مطلب...

بچه هزار پا و عروسی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 روزی بچه هزارپا می خواست با مامانش برود عروسی. عمه اش تازگی برای او چهارصد جفت کفش کتانی نو و قشنگ از سفر سوقاتی آورده بود. بچه هزارپا که خیلی خوشحال بود ، آن قدر نشست و با این کفش های...


ادامه مطلب...

سخنرانی کرمها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 سالن پذیرایی پر از کرمهای ریز و درشت بود. همه سر جاهایشان نشسته بودند تا به سخنرانی دو تا از بدجنسترین کرمها گوش بدن. اول کرم چاق میکروفون را برداشت و شروع کرد به حرف زدن . می گفت من...


ادامه مطلب...

سوغاتی

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 علی کوچولو جلو در خانه نشسته بود و با خودش فکر می کرد که: «دیگر امروز باید بیاید!» رضا به او گفته بود که احمد امروز یا فردا و یا پس فردا می آید. یک مرتبه علی کوچولو از جا پرید. احمد را دید...


ادامه مطلب...

دختر موطلایی و خانه ی خرس ها

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود. در جنگلی بزرگ سه خرس در خانه ای زیبا و بزرگ زندگی می کردند. یکی از این خرس ها خیلی بزرگ بود و خرس پدر نام داشت و دیگری متوسط بود و خرس...


ادامه مطلب...

آرزوی کوه کوچک

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 در کوهستان، یک کوه کوچک بود که قدش به آسمان نمی رسید. او هیچ وقت نتوانسته بود سرش را از بین ابرها عبور دهد. همچنین هیچ وقت روی سرش یک کلاه برفی نداشت. چون کلاه های برفی برای کوههای خیلی...


ادامه مطلب...

وقتی گلوله کاموا بودم

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 آن وقت ها همیشه یک گوشه توی سبد کامواهای مادربزرگ لم می دادم و چرت می زدم. بعضی وقت ها هم نوه کوچک مادربزرگ سراغ من می آمد و شروع می کرد به بازی  کردن با من. او مثل یک توپ فوتبال من را...


ادامه مطلب...

خانه ی ما

IMAGE

یکشنبه, 25 اسفند 1392          


ادامه مطلب...

سرگذشت یک دانه برف

IMAGE

دوشنبه, 08 ارديبهشت 1393 یک روز برفی پشت پنجره ایستاده بودم و بیرون را تماشا می کردم . دانه های برف رقص کنان می آمدند و روی همه چیز می نشستند . روی بند رخت، روی درخت ها، سر دیوار ها، روی همه چیز . دانه ی بزرگی طرف...


ادامه مطلب...

منو مکعب

کتاب های مکعب

حضرت مهدی (علیه السلام) ما أرْغَمُ أنْفُ الشَيْطانَ بِشَىءٍ مِثْلَ الصَّلاةِ، فَصَلِّها وَ أرْ غَمْ أنْفَ الشَّيْطانَ؛ با هيچ چيز مثل نماز، بينى شيطان به خاك ماليده نمى شود پس نماز را به پادار و بينى شيطان را به خاك بمال. بحارالانوار، ج 53، ص 182

اوقات شرعی

حاضرین در سایت

ما 55 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

ورود به سایت

تصویر تصادفی

105.jpg